خندیدن خوب است

   قهقهه عالیست

گریستن آدم را  سبک میکند

               اما

                                          لعنت بر بغض

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 12:58  توسط محسن | 
پروردگارا  به من بیا موز  دوست بدارم کسانی را که دوستم ند ارند

عشق بورزم به کسانیکه عاشقم نیستند . بگریم برای کسانی که  هرگز غمم را نخوردند

به من بیاموز  لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند

محبت کنم به کسانیکه محبتی د ر حقم نکر دند

آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 22:22  توسط محسن | 
 

پرواز را به خاطر بسپار  پرنده رفتنی است

 

اقتدار پرواز بیهوده بود.....

 

نه پری د رکار   بود.....

 

نه آسمانی....

 

و  با خود گفتم .....

 

آیا با لبهای دوخته روزی خواهم خندید ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:42  توسط محسن | 
 

دورهءی  ارزانیست

شرف اینجا ارزان است

تن عریان ارزان

آبرو قیمت  یک تکه نان

و

 

دروغ از همه چیز ارزان تر. و چه تخفیفی خورده است  قیمت هر انسان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 22:58  توسط محسن | 
 

کاش با د ستهایی  مهربان تر از لطافت یاس  ترنم اشک را از چشم عاشقی می دزدیدم

اشکهایی که حر مت  آنها بالاتر از آن است که بیهود ه چکیده شود.شاید براستی بازی روزگار همین

است که عشقهای پاک بی سر انجام بماند 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 22:35  توسط محسن | 
 

به اندازه  شب یلدا حرف دارم ، ولی به دلایلی  فعلا" سکوت می کنم

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 21:6  توسط محسن | 
***

مادری بود و دختر  و پسری                                         پسرک از می محبت مست

 

دختر از غصه پدر مسلول                                            پدرش تازه رفته بود از دست

 

یک شب آهسته با کنایه طبیب                                   گفت : این نخواهد رست

 

صبری ای باغبان که برگ امید                                        خواهد از شاخه حیات گسست

 

پسر این حال را مگر دریافت کرد                                   بنگر اینجا چه مایه رقت است

 

صبح فردا دو دست کوچک طفل                                     بر گ ها را به شاخه می بست

 

شهریار

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11:37  توسط محسن | 

خدایا!

 

چگونه زیستن را تو به من بیا موز  ، چگونه مردن را خودم خواهم آموخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 8:15  توسط محسن | 
 

چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو دزدیده و به جاش یه زخم  همیشگی رو به قلبت.

 

 هدیه داده  زل بزنی و به جای آنکه لبریز کینه  و نفرت  باشی ، حس کنی که دوستش داری

 

چقدر سخته دلت بخواد سرت  و  باز به دیوار تکیه بدی  که یکبار زیر آوار غرورش له شدی

 

چقدر سخته تو خیالت  ساعتها با هاش حرف بزنی ،اما وقتی دیدیش هیچ چیز بجز سلام نتونی بگی

 

چقدر سخته وقتی پشتت به اونه دونه های اشک ،گو نه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی  بخندی تا -

 

نفهمه هنوز دوستش داری

 

چقدر سخته گل آرزوهاتو توی باغ دیگری ببینی  و اون وقت آرام زیز لب بگی

 

گل من باغ جدید مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 12:42  توسط محسن | 
 

از انسانها  غمی به دل نگیر ، زیرا خود نیز غمگین اند. با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند ، زیرا به خود

 

، عشق خود و حقیقت خود شک دارند. پس دوستشان بدار  اگر چه دوستت نداشته باشند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:7  توسط محسن | 
 

هی با خودم فکر می کنم ، چگونه است  که ما در این سر دنیا عرق می ریزیم و وضع مان  این  است

 

و آنها در آن سر دنیا  عرق  می خورند و وضع شان آن است !........

  

نمی دانم  ، مشکل در نوع عرق است  یا نوع ریختن  و خوردن آن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:29  توسط محسن | 
 

این هفته فقط دکتر  شریعتی ( خدایش بیامرزاد)

 

دنیا را بد ساخته اند..............!

کسی را که دوست داری ، ترا دوست نمی دارد.........

 

کسی که ترا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری.....

 

اما کسی که تو دوستش داری  و او هم ترا دوست دارد به رسم  و آیین هرگز به هم نمی رسند

 

و این رنج است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 14:56  توسط محسن | 
****

سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم

 

با سوگند شروع می کنیم ، با امید ادامه می دهیم و آرزو داریم با  وصال ختم شود

 

سوگند می خوریم به زیبایی ، عشق پاک که دل از هم نگیریم .......

 

که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم.........

 

که برای هم  باشیم و بیاد هم ...........

 

که دوست داشتن را از یاد نبرده و با آمدن سپیده شروع  هر روز بیاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم

 

و در آخر سوگند به عشق ، که در غم و شادی با هم باشیم  و شریک هم....

 

آمدم که بمانم ...........   شاید تو هم بمانی ..........

 

بمانی برای دستهایم........  بمانم برای دستهایت.........

 

فریاد دلم را از سکوتم بشنوی ....... و فریاد دلت را از نگاهت  بخوانم.......

 

می خواهم یکی شدن را تجربه کنم  در سایه نگاهت

 

بی  تو بودن  را می ترسم ، بی آنکه با تو را تجربه کرده باشم...........

 

این بار  آمدم که بهار باشم برایت  ، حتی اگر پاییز باشی   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 17:14  توسط محسن | 
 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم  ، سکوت را فراموش می کردی

 

تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می زد

 

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم ،چشمهایم را می شستی  و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت  دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی  تا من بر سکوت نگاه تو  ، راز های یک عشق زمینی را با خود به عرش خداببرم

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، لحظه ای مرا نمی آزردی

 

که این غریبهء  تنها ، جز نگاه معصومت پنجره ای بجز عشقت بها نه ای برای زیستن ندارد

 

ای کاش می دانستی ..................

 

اگر می دانستی  که چقدر د وستت دارم  ، همه چیز را فدایم  می کردی

 

همه آن چیز هایی که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای  و سالها برایش گریسته ای

 

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم  ، دوستم می داشتی

 

همچون  "عشق " که عاشقانش را دوست  دارد

 

کاش می دانستی که چقدر دستت دارم  ومرا از این عذاب راحت می کردی

 

ای کاش تمام اینها  را می دانستی 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 10:58  توسط محسن | 
 

من نه عاشق بودم ، و نه محتاج نگاهی  که بلغزد بر من .......

 

من خودم بودم  و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید

 

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانه گی ام  میفهمید .....

 

و خدا می داند.................

 

سادگی از ته دلبستگی ام  پیدا بود

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 19:46  توسط محسن | 
 

**

 

تمام  سپاسم از کسی بود که مرا نیازی  نداشت ولی با تمام وجود  میگفت :

دوستم دارد         

                                                                                       تقدیم به...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:56  توسط محسن | 
 

من شعر سکوتم  را در گوش تو خواهم خواند ، شبهای بلندم را  با یاد تو خواهم ماند

 

من ریشه عشقم را در قلب تو خواهم کاشت

تقدیم به...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:8  توسط محسن | 
 

 

امشب دلم  خیلی گرفته ،که هر چقدر سعی کردم مخفی کنم نشد  که نشد

خدایا تو خود شاهد باش  ،چیز هایی که فقط تو میدانی و دیگران بی خبرند

 

خدا داند و پنهان کند ،بشر ندانسته جنجال کند

نفرین نمی کنم  ولی  نمی بخشم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:51  توسط محسن | 
 

*

بگویید بر گورم بنویسند :

 

زندگی را دوست داشت ،ولی از آن لذت نبرد

 

مهربان بود ولی مهر نورزید

 

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

 

در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود ولی کسی بدان راه نیافت

 

در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد

 

و خلا صه بنویسید :

 

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن

وصیت نامه فریدون فروغی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 22:17  توسط محسن | 
 

به شانه ها یم  زدی تا بتکانی  تنها ییم را

 

به چه دل خوش کردی ؟

 

تکان دادن  برف از شانه های  آدم برفی !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18:54  توسط محسن | 
*****

      وقتی کمتر سزاوارم بمن عشق بورز ، آخر آن زمان نیاز مند ترم 

 

ضرب المثل چینی 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 7:51  توسط محسن | 
 

وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران ، زیبا ترین صدای پاییز است

 

       دیگر  چه فرقی می کندبرگ سبز کدامین درخت باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:22  توسط محسن | 
 

*****

 

رفیقان و دوستان دهها گروهند                   که هر یک در مسیر امتحانند

 

گروهی صورتک بر  چهره دارند                 به ظاهر دوست اما دشمنانند

 

گروهی خیر و شر در فعلشان نیست      نه زحمت بخش و نه راحت رسانند

 

گروهی  وقت حاجت خاک بوسند                     ولی هنگام خدمتها نهانند

 

گروهی دیده نا پاکند هشدار !                       نگاه  خود به هر سو می دوانند

 

بر این بی عصمتان ننگ جهان باد                 که چون خوکند و بد ، بدتر  ز آنند

 

ولی یاران همدل از ره لطف                               بهر  حال که باشند مهربانند

 

رفیقان را درون جان نگه دار                              که ایشان  پر بها تر از جهانند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 23:1  توسط محسن | 
 

توی کوله بار چشمام بوی بارون ، عطر سیبی

 

واسه عاشق موندنم تو همون حس غریبی

 

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

 

تو همون تلاشی ، واسه زنده موندنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 10:52  توسط محسن | 
 

 ***

       در گذر گاه زمان، خیمه شب بازی  دهر  ، با همه تلخی و شیرینی خود می گذرند

 

               عشقها می آیند ،عشقها می میرند ، رنگها رنگ دگر می گیرند

 

                                        و فقط خا طره است

               

                  که چه شیرین و چه تلخ دست نا خورده بجا می مانند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:26  توسط محسن | 
 

آن سوی دل تنگیها  همیشه خداییست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست

 

 

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:50  توسط محسن | 
 

نمی دانم  پس از مرگم چه خواهد شد ؟.نمی خواهم  بدانم کوزه گر از خاک اندام 

چه خواهد ساخت؟

 

ولی بسیار مشتا قم که از خاک گلویم  سوتکی سازند ، گلویم سوتکی باشد

بدست  پسرکی  گستاخ

 

و  بازیگوش، که او یکریز و پی در پی  بفشارد  در آن دم گرم  چشمو شش  را ،  و

خواب خفتگان  خفته

 

را  آشفته و آشفته تر  سازد

 

بدین سان بشکند دایم  سکوت  مر گبارم  ر ا 

دکتر شریعتی(خدایش بیا مرزاد)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:26  توسط محسن | 
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست ، اسراف محبت است

 

اگر قادر نیستی خود را با لا ببری مانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری. باد ها می وزند و

 

شنها را جابجا می کنند ،اما صحرا همیشه صحرا  می ماند .این است افسانه جاودانگی  عشق

 

به سه چیز  تکیه نکن : غرور  ، دروغ ، عشق

 

آدم با غرور  می تازد ،با دروغ می بازد  و با عشق می میرد.

 

اما چه رنجی است لذتها را تنها بردن و چه زشت است زیباییها را تنها دیدن و چه بد بختی  آزار دهنده ای

است  تنها خوشبخت بودن ! . در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

 

مهربانی  جاده ایست که هر چه پیش تر  روند خطر ناک تر می شود ! نمی توان باز گشت ......

 

اما لحظه ای باید درنگ کرد و شاید چند گامی بر بی راهه رفت.

 

با همه چیز در آمیز  و با هیچ چیز آمیخته مشو .در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

 

امام حسین ( ع ) بیشتر از " آب " تشنه لبیک بود ، ولی افسوس که به جای افکارش ، زخمهای تنش را

 

نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند.

 

مردان در صید  عشق به وسعت نا متنا هی  نا مردند . گدایی عشق می کنند، تا وقتی که  مطمن به

 

تسخیر قلب زن نشدند . اما همینکه مطمن شدند مردانگی را در کمال نامردی بجا می آورند

     

  انسان نقطه ایست بین دو بینهایت.بینهایت لجن  و بینهایت  فر شته

                                                      دکتر علی شریعتی(خدایش بیا مرزاد)

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 22:37  توسط محسن | 
 

 

شادی را هدیه کن  حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند. عشق بورز

به آنها که  دلت را شکستند

دعا کن برای آنها  که نفرینت کردند . درخت باش به رغم تبرها ، بهار

با ش و بخند که .......................................

                                 

                              "  خدا   "   هنوز آن  با لا، با ماست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:28  توسط محسن | 
 

امشب می خواستم بنویسم ،  ولی گفتم  شاید  به کسی بر بخوره و از دستم دلگیر بشه !!! !!!!!!!!

بخاطر  همین  بی خیال می شم . شما ببخشین!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:29  توسط محسن | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بی تو بودن کار من نیست

تا دلت نرفته، برگرد

نوشته های پیشین
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

دانلود آهنگ جدید